مامانم گیر داده بود که تو سرت یه جا گرمه , سر و گوشت می جنبه , دختر زیر سر داری و منم هی میگم نه بابا این چه حرفیه , من و این کارا؟
وسط بحثم هی دلارام زنگ می زد و من ریجکت می کردم
بعدش زنگ زدم میگه معلومه کدوم گوری مشغول بودی؟
گفتم بابا داشتم با مامانم راجع به تو حرف می زدم , بش می گفتم یه فرشته پیدا کردم اسمش دلارامه , اصلا ببینی عاشقش میشی
دلارامم کلی ذوق کرد و نرم شد
سر شب مامانمو بردم تندیس یه خریدی بکنم براش، از اون حال و هوای گیر دادن در بیاد
تو پاساژ داشتیم می گشتیم خیلی خرسند و مامانم دیگه داشت باور می کرد که من کسی زیر سرم نیست که یهو دیدم دلارام با مامانش اومدن کنار ما , خیلی هم گرم برخورد کردن , مامانم گفت خانوم کی باشن؟
دلارامم خیلی با ذوق برگشت گفت من همون فرشته ای هستم که علی جون عصری راجع بهم با شما صحبت می کرد دیگه
نظرات شما عزیزان: