يه نوعروس باكره، شب زفاف به شوهرش ميگه: عزيزم، ميدوني كه من تا حالا س_س نداشتم و نميدونم بايد چيكار كنم. لطفا منو راهنمايي كن.
شوهره ميگه: خب، بذاز اينطوري بگم: اين كوچولو كه اينجا به من آويزونه، يه زندانيه، اون دروازهي بهشت هم كه لاي پاهاي توئه، زندانه. تنها كاري كه ما بايد بكنيم اينه كه اين زنداني رو بچپونيم تو زندان!!
خلاصه مشغول ميشن. كارشون كه تموم ميشه، زنه كه تازه خوشش اومده بوده (!!) يه قري مياد واشه شوهرشو ميگه عزيزم مثل اينكه اين زنداني ناقلا از زندان در رفته دوباره. شوهره هم كه هنوز حشري بوده (اينجاس كه ميگن حشر زده به بشر!!!) دوباره مشغول ميشه.
كارشون كه تموم ميشه، مرده ديگه ان و چسش با هم قاطي شده بوده!!!! اما زنه تازه رو اومده بوده!! دوباره بر ميگرده ميگه عزيزم اين زندانيه كه بازم در رفت كه پدر سگ!!! خلاصه مردهام ديگه تو رو دروايسي ميمونه و به هر بدبختي كه شده ميره واسهي روند سوم.
روند سوم كه تموم ميشه، ديگه مرده از خستگي فرق كلنگ و دمپايي رو تشخيص نميداده. اما زنه باز دوباره ميگه كه اين زندانيه كه بازم بيرونه كه.
مرده كه ديده چشاش جايي رو نميديده ميگه: به تخمم كه بيرونه، بدبخت محكوم به حبس ابد نيست كه اااااااااه!!!
نظرات شما عزیزان: